تبليغاتX
 *•.•*ღ♥ღغــــروب پاييـــــزی ღ♥ღ*•.•*

تقدیم به فرشته آسمونیه زندگیم " عسکری مهربونم"

 

عسکری عزیزم :

همسفر لحظه به لحظه زندگیم دوستت دارم . ورودت را به تک تک لحظه های زندگیم خوشامد می گم.

همیشه بهترینها رو برات آرزو می کنم مهربون ترین و زیبا ترین فرشته خدا

 

          


 

نوشته شده توسط *•.•*ღ♥ღ الهام و عسکری ღ♥ღ*•.•* در سه شنبه 1388/05/27 ساعت 15:51 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به عشقم عسکری گلم

       

       

 

عاشقانه

 


 

نوشته شده توسط *•.•*ღ♥ღ الهام و عسکری ღ♥ღ*•.•* در سه شنبه 1388/05/27 ساعت 15:19 موضوع | لینک ثابت


 


 

نوشته شده توسط *•.•*ღ♥ღ الهام و عسکری ღ♥ღ*•.•* در شنبه 1388/03/30 ساعت 21:13 موضوع | لینک ثابت


ميدوني سخت ترين روز چه روزيه ؟؟؟ روزي كه قلبهايي كه در كنار هم براي هم مي تپيدن از هم جدا بشن .دلهايي كه محرم هم بودن محرم دل كس ديگري بشن .

                    

هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش را داري هرگز نگو براي هميشه وقتي مي دوني جدا مي شي درباره احساسات سخن نگو اگر واقا وجود ندارد هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري هرگز سلامي نده وقتي مي دوني خداحافظي در ذهنته


 

نوشته شده توسط *•.•*ღ♥ღ الهام و عسکری ღ♥ღ*•.•* در یکشنبه 1388/02/27 ساعت 23:36 موضوع | لینک ثابت


روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار

 به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و

 یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار

به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه

 قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک

 هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم

 از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و

 سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد

 را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

------------------------------------------------------------------------------------

 


 

نوشته شده توسط *•.•*ღ♥ღ الهام و عسکری ღ♥ღ*•.•* در یکشنبه 1388/01/23 ساعت 23:4 موضوع | لینک ثابت


یک داستان واقعی

این داستانی كه در زیر نقل می شود یك داستان كاملا واقعیست که در ژاپن اتفاق افتاده است :

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی كند. توضیح اینكه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.

این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب كرد ! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !

اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟ كه در یک قسمت تاریک آنهم بدون كوچكترین حرکت، یك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده !

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد !

مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. واقعا كه چه عشق قشنگی ! یك موجود كوچك با عشقی بزرگ !

عشقی كه برای زیستن و ادامه ی حیات، حتی در مقابله با مرگ همنوعش او را دچار هیچگونه كوتاهی نكرده بود !

اگه موجودی به این کوچکی بتونه عشقی به این بزرگی داشته باشه پس تصور کنید ما تا چه حد می تونیم عاشق همدیگه باشیم و شاید هم باید پایبندی رو از این موجود درس بگیریم، البته اگر سعی کنیم خیلی بهتر از اینها می تونیم چرا كه باید به خود آییم و بخواهیم و بدانیم، ‏که انسان باشیم...


 

نوشته شده توسط *•.•*ღ♥ღ الهام و عسکری ღ♥ღ*•.•* در شنبه 1387/12/03 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت


داستان عشقولانه

پیرمردی صبح زود از خانه خارج شد.در راه با ماشینی

 تصادف کرد.رهگذران به سرعت او را به بیمارستان

 رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند.

سپس به او گفتند:باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم

 جائی از بدنت شکستگی نداره.پیرمرد غمگین شد وگفت:خیلی

 عجله دارم نیازی به عکسبرداری نیست پرستاران از او دلیل

 عجله اش را پرسیدند.گفت:همسرم در خانه سالمندان است.

من هر روز صبحان را با او میخورم.امروز به اندازه کافی دیر کردم

.نمیخواهم دیگر تاخیر کنم.یکی از پرستاران گفت:خودمان به

 او خبر میدهیم منتظرت نباشد.پیرمرد اندوهگین شد و گفت:خیلی

 متاسفم.او آلزایمردارد.چیزی را متوجه نمیشود.او حتی مرا نیز

 نمیشناسد.پرستار با حیرت گفت:وقتی شما را نمیشناسد پس چرا

 هر روز صبح برای صرف صبحانه نزد او میروید؟پیرمرد با صدای

گرفته ای گفت:اما من که میدانم او چه کسی است.

 

     


 

نوشته شده توسط *•.•*ღ♥ღ الهام و عسکری ღ♥ღ*•.•* در چهارشنبه 1387/11/30 ساعت 21:36 موضوع | لینک ثابت


         


 

نوشته شده توسط *•.•*ღ♥ღ الهام و عسکری ღ♥ღ*•.•* در پنجشنبه 1387/09/21 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط *•.•*ღ♥ღ الهام و عسکری ღ♥ღ*•.•* در چهارشنبه 1387/08/29 ساعت 22:44 موضوع | لینک ثابت


پائیز می آید

پائیز می آید...

پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...

کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان میشنویم...

کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد...

کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان  نیز خواهیم دید..

آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید...

 

بازهم یک شب مهتابی ، اما نه یک شب رویایی

باز هم آسمان بارانی ، اما باران دلتنگی نه عاشقی

باز هم امروز باز هم فردا ، اما اینبار بی هدف تر از گذشته...

انتظار تنها ذکر دقایق بی تو ...

و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من

التماس ذکر مقدس چشمانم  و چشمانم که از خیسی به رودخانه می مانند...

و تنها حسرتی مانده از دقایق ، ثانیه ها و ساعت های با تو بودن ...

 

دوری را دیده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ..

فریاد را شنیده بودم اما غم را ندیده بودم

        

 


 

نوشته شده توسط *•.•*ღ♥ღ الهام و عسکری ღ♥ღ*•.•* در پنجشنبه 1387/07/04 ساعت 22:49 موضوع | لینک ثابت


*************************************************