پیرمردی صبح زود از خانه خارج شد.در راه با ماشینی

 تصادف کرد.رهگذران به سرعت او را به بیمارستان

 رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند.

سپس به او گفتند:باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم

 جائی از بدنت شکستگی نداره.پیرمرد غمگین شد وگفت:خیلی

 عجله دارم نیازی به عکسبرداری نیست پرستاران از او دلیل

 عجله اش را پرسیدند.گفت:همسرم در خانه سالمندان است.

من هر روز صبحان را با او میخورم.امروز به اندازه کافی دیر کردم

.نمیخواهم دیگر تاخیر کنم.یکی از پرستاران گفت:خودمان به

 او خبر میدهیم منتظرت نباشد.پیرمرد اندوهگین شد و گفت:خیلی

 متاسفم.او آلزایمردارد.چیزی را متوجه نمیشود.او حتی مرا نیز

 نمیشناسد.پرستار با حیرت گفت:وقتی شما را نمیشناسد پس چرا

 هر روز صبح برای صرف صبحانه نزد او میروید؟پیرمرد با صدای

گرفته ای گفت:اما من که میدانم او چه کسی است.

 

     


 

نوشته شده توسط *•.•*ღ♥ღ الهام و عسکری ღ♥ღ*•.•* در چهارشنبه 1387/11/30 ساعت 21:36 موضوع | لینک ثابت